خرید بک لینک
به نام خدا امروز از آن روزها بود. اسمش را گذاشتم تراژدی. اسم بی خودی است ولی چیز بهتری به نظرم نیامد. از آن روزها که اتفاقات بد و اعصاب خرد کن پشت سر هم ردیف می شوند و تو هرچه می گردی علتش را نمی فهمی. مقصر پیدا نمی شود. از آن روزها که به قول آقای همسر فقط باید فردا شود. صبح با نگرانی زیاد از درس های نخوانده کلاس زبان و مهمان های رودربایستی دار فردا شب بیدار شدم. به هیچ کدام نرسیدم چون باید فاطمه را میبردم کلاس. یک کلاس مادر و کودک یک ساعته در هفته در جهت اجتماعی شدنش. بعد از ظهر قرار بود با جاری جان برویم روضه ماجده. از همان اول میدانستم امروزم روی دور تند است و خودم را آماده اش کرده بودم. سعی کردم فکر کتاب نخوانده کلاس و مهمان ها را تا جای ممکن از ذهنم دور کنم وقتی تا شب - یا به طور واقع بینانه اش نصف شب - زمانی برای رسیدگی به آنها نداشتم. بدو بدو حاضر شدیم و دخترک دم بیرون رفتن خرسی اش را هم برداشت و گوشی موبایل قدیمی آقای همسر که جدیدا (بلل)ش شده را گرفت دستش. هیچ کدام را هم نگذاشت. با خرسی و موبایل و فاطمه رفتیم کلاس. همه چیز خوب. غیر آنکه وقتی آخر جلسه طبق روال معمول مربی از مادرها پرسید حس دقیق همین الانتان را بگویید، من دیدم مثل جلسه قبل دوباره دارم میگویم: استرس... نگرانی کارهای زیادی که دارم و از تمامشان عقبم. بعد دیدم احتمالا توی هر ساعت و شرایطی این سوال را از من بپرس

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1396 ساعت: 2:37

به نام خدا امشب به آقای همسر می گفتم تا همین اواخر، حرف کربلا که می شد، در وجود من فقط عشق بود. یک علاقه عجیب به زیارت، دوباره بودن در آن فضا، تجربه آن حس و حال خاص. و ارادت البته. اما حالا دیگر عشق نیست. نه که نباشد، آنقدر کمرنگ است که به چشم نمی آید. حالا همه اش نیاز است، یک نیاز شدید، عمیق و فوری... مثل آدم های بی هوایی که برای رسیدن به کپسول اکسیژن له له می زنند. بیهوا شده ام. بی هوا شده ام. دیشب توی تنهایی خودم آن روایت امام جواد(ع) را پشت هم می خواندم و اشک می ریختم: فر الی الحسین... با همه وجود می خواهم فرار کنم. ولی نه از آدم ها، نه از اتفاقات. از خودم. بیشتر از همه از خودم. بروم در آغوش امن حسین...

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1396 ساعت: 2:37

به نام خدا حال خوب من دلایل ساده ای دارد. نه که آگاهانه یا برنامه ریزی شده باشد. ولی آنقدر تکرار شده که نشانه شده اند. مثلا روزهایی که فقط یکی دوساعت زودتر از فاطمه بیدار می شوم - یا بهتر بگویم فاطمه یکی دو ساعت دیرتر از من بیدار می شود - خواهی نخواهی حالم خوبم است. به اندازه ای که کمی دور خودم بچرخم و فکرم را منظم کنم و شاید به یک کار عقب مانده که نیازمند سکوت و تمرکز است برسم. نه اینکه چشم هایم را با گریه های پشت هم مامان مامان دخترک باز کنم و بعد حتی فراغت یک دست و صورت شستن تنها را هم نداشته باشم. یا روزهایی که کمی از انبوه کارهای توی سرم کم می شود. می رسم که کمشان کنم. دخترک ظهر خوب می خوابد و وقتی می خوابد من خسته یا بی حوصله نیستم، انرژی ام برای رفتن سراغ کارهای سخت و سنگین خوب است. روی یکی دوتا از آن عنوان های قدیمی توی نوت های گوشی اگر خط بخورد، من خوب خوب می شوم. حال خوبم نشانه های ساده ای هم دارد. مثلا یکدفعه نگاه میکنم میبینم چند روز است ظرف ها را به جای اینکه در ماشین بچینم، با دست شسته ام! این یعنی زندگی آنقدر منظم بوده که ظرفی تلنبار نشده. یا وقتی آب گل ها را هرشب عوض میکنم. گل داشتن برای من صرفا نشانه حال خوب نیست. خیلی وقت ها گل میخرم ولی زود پژمرده می شوند، آبشان زرد می شود و نمی رسم یا یادم میرود یا حوصله نمیکنم آبشان را عوض کنم. ولی وقت هایی که صبح به صبح ی

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1396 ساعت: 2:37

به نام خدا گفتیم مثل سه سال پیش که بلند شدیم رفتیم ساوه هم من یک دل سیر باغ انار دیدم، هم آقای همسر انار درجه یک دلخواهش را پیدا کرد، امسال هم برویم ساوه انار بخریم. همان سال چندتا راهنمایی خوب از یک وبلاگ محلی پیدا کرده بودم که کدام روستاها و کدام سمت انار خوب دارد. مثل تجربه تاکستان نشد که این همه راه از تهران رفتیم و بعد هی شهر را دور زدیم دنبال باغ های انگور. هی از این و آن پرسیدیم و پیدا نشد. بزرگترین تولید کننده انگور ایران باغ های انگورش را حسابی قایم کرده بود! همه می گفتند هست، همین در و بر. نبود. سرآخر من توی یک پارک یک خانم محلی را به حرف گرفتم که ما آمدیم باغ انگور ببینیم، عکس بگیریم... کدام طرف برویم و بالاخره به جاده ای روستایی پر از تاکستان رسیدیم که البته خستگی سردرگمی قبل

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: يکشنبه 5 آذر 1396 ساعت: 10:58

به نام خدا انقدر برای بچه های کلاس از نوشتن و نوشتن و نوشتن گفتم که خودم خجالت کشیدم. خیلی وقت است که درست و حسابی نمی نویسم. حالا که فاطمه بزرگ تر شده، وقت نداشتن هم دیگر بهانه موجهی نیست. وقت دارم و تنبلی میکنم و به جای ور رفتن با کلمه ها به استرا

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: جمعه 3 آذر 1396 ساعت: 5:04

صفحه بندی